تبليغاتX
دخترک پریشان
دخترک پریشان

فـَقـَط بـَا مـُخـَاطـِبـِیـَتـِ فـِرِشتـِه هـَا

دنیا جان

به عمق تنهاییم سوگند

جانم دیگر

طاقت ضرباتت را ندارد

می دانی

این مدت آنقدر خوراندی به من

که به مادری از بیکاری فرزندش میخورانی

دنیا جان

راستش دیگر دوستت ندارم

و نخواهم داشت

آنقدر که بدون فکر

به این فرزندت

زجر کشاندی

بگذار هروقت شبیه چندسال آینده مادربزرگم شدم

بگویم انقدر ناراحتی داشته ام

دنیا جان

آدم طی چندسال این همه میکشد

من طی چند روز کشیدم

و همچنان

سختی از یادم فراموش نخواهد شد

دنیا جان

جانم آنقدر درد دارد که دیگر نمیتوانم عریضه نویسی کنم

خیرت پیشکش خودت

شرت را به دلم نرسان

نوشته شده در ششم بهمن 1390ساعت 10:32 AM توسط Pari Kuchulu|

سکوت میکنم

و عـ.ـشق

در دلم جاریست

این بهترین نوع خویشتن داریست...

نوشته شده در چهارم بهمن 1390ساعت 0:41 AM توسط Pari Kuchulu|

مگر این شب ها

کرم های شب تاب

روشن کنند چراغ خانه ام را

...

نوشته شده در سوم بهمن 1390ساعت 11:37 AM توسط Pari Kuchulu|

آن وقت که دیوانه وار

مساحت اتاق را متر میکنم

بدون آنکه حتی

از سرگیجه های بعدش واهمه ای داشته باشم

چشم انتظار نبودن هایت

و گوشم از سکوت خسته میشود

از سکوت تو

از سکوت من

از سکوت قلب هایمان

و باز قلبم

دیوانه تر از خودم

از قفس بیرون می آید

فریادی به عمق بی توجهی هایت میزند

و باز خاموش

منتظر می ماند

که تو باز نپرسی (!!)

"حالت خوبه؟"

نوشته شده در سی ام دی 1390ساعت 9:41 AM توسط Pari Kuchulu|

نمیدانم

باید خوشحال میبودم از این اتفاقات

یا ناراحت

فقط میدانم

ترس داشتم

یک ترس عجیب

یک ترس از قدرتمندترین مخلوق جهان

از زمین

که حتی قدرتمندتر از خاطرات تلخ

روح آزرده ام را خراش میدهد

به هر حال

حالا که همگی سالمیم

شکر...

نوشته شده در سی ام دی 1390ساعت 9:24 AM توسط Pari Kuchulu|

خواستم به سر انگشت احساست تلنگري بزنم

اما خب انگار

دل سركشم اجازه نداد

سركش است ديگر

عطوفتش زياديست

دلم دلش نمي آمد آزارت دهد

دلم است ديگر

از همان اول هم

سركش بود و گستاخ

كاش كمي عقل داشت

جوان است و جاهل

تو ببخشم كه

يادآوريت نكردم

كه چقدر نامهرباني  با من..

نوشته شده در بیست و نهم دی 1390ساعت 12:21 PM توسط Pari Kuchulu|

آنقدر دل، دل ميشود اين روزها

كه تو هم فكر ميكني چقدر شادم...

آه ...

نوشته شده در بیست و نهم دی 1390ساعت 12:6 PM توسط Pari Kuchulu|

زلال چشمانت

باز دارد به سخره میگیرد

غریزه را

و باز من میمانم

با این همه نبودنت

چطور خاطره ها را

هموار کنیم

با این دوری مفرط

نگاه خسته دیوانگی هایت هم

کجا به دلم بنشیند

وقتی سهمم از تو

فقط سکوت است؟

نوشته شده در بیست و هشتم دی 1390ساعت 8:28 AM توسط Pari Kuchulu|

میخواهم آنقدر بنویسم

که به جای کلمات

تکه تکه های خون

از دهانم بیرون بریزد

آنقدر بنویسم

که زرتشت هم

کتابش را

به کنج پستوخانه های برزخ بفرستد

آنقدر بنویسم

که آدم هم از یادگیری کلمات عاجز باشد

آنقدر که حتی گاهی

مثل همین روزها

دوست داشتن یعنی تنفر

آنقدر بنویسم

که جهانیان بیاموزند

زندگی یعنی عـِ.ـشـ ـق

آنقدر که همه بفهمند

عـِ.ـشـ ـق یعنی درد

و درد ...

یعنی برزخ بی روح

یعنی بهشت بی تو

یعنی خدا هم از من سیر شده

آنقدر  که ...

آه..

نوشته شده در بیست و هفتم دی 1390ساعت 10:31 AM توسط Pari Kuchulu|

آنقدر زجر کشیدم..

به اندازه تمام تنهایی هایم...

تو که لب گشودی..

خدا هم لبخند زد..


اما راستش را بخواهی گاهی نمیدانم این دلیست است که درد دارد یا دردیست که دل دارد...

نوشته شده در بیست و هفتم دی 1390ساعت 9:57 AM توسط Pari Kuchulu|

دیگر چه تفاوت دارد؟؟ برف بیاید یا نیاید.. مهم همین است؛ که تو اینجایی.. واین بهترین موهبت خداست.. بانویی که بعد از سالها هنوز هم حس میکنم برایت مهم هستم...

-----

دیشب، به عمق تنهایی خودم، زاری کردم.. به عمق عظمت (!!) آن کسانی که دیگر از دوستی بریده اند انگار.. و به عمق معرفت های گاه گاهی آنهایی که ... (نمیدانم چه..)

-----

ســــ ـــــکـــــــ ــــــوتــ ـــ

نوشته شده در بیست و ششم دی 1390ساعت 8:22 AM توسط Pari Kuchulu|

نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت

چند سالیه مثل قبل از امروز متنفر نیستم

چون تو همچین روزی شادیتو میبینم

اما امسال هم

یه حس عجیبی نسبت به امروز دارم

نه تنفر قلبی

و نه عشق محض

فقط میدونم خوشحالم..

مخصوصا اینکه امروز مصادف شده با روز برگشتت..

برف هم اومده..

پس زودتر بیا...

 


تولدم تسلیت..

نوشته شده در بیست و پنجم دی 1390ساعت 9:33 AM توسط Pari Kuchulu|

آنقدر فکر کرده ام به انگشتان کشیده ات

که حالا بعضی از رویاهایم کش میآیند...

نوشته شده در بیست و یکم دی 1390ساعت 8:10 AM توسط Pari Kuchulu|

خوندن حرف هاتم تحریکم میکنه

تحریکم میکنه به نوشتن

شنیدنت

دیدنت

بوییدنت

و حس کردنت

لـَمـ.ـس کردنت هم

میخوام بنویسم

مینویسم

اما راستش یه گوشه فکرم پیش برگه های سفیدیه که این روزا تحویل مراقبا میدم

اما میدونی که پای حرفم هستم

مینویسم

آره...

نوشته شده در بیستم دی 1390ساعت 3:8 PM توسط Pari Kuchulu|

آنقدر درگیر کلماتت میشوم که فراموش میکنم منتظر پاسخم هستی..




 

راستی با بانو جانم دعا کردیم روز برگشتش هم برف بیاد..

آخه مگه قرار نبود با برف بعدی بیاد؟

حالا اون یکی نشد، این یکی.. مشکلیه؟؟؟

نوشته شده در بیستم دی 1390ساعت 2:28 PM توسط Pari Kuchulu|

ترس خیره شدن به چشم هایی که

وقتی نیستم شرارت میکنن و

وقتی هستم معصومیت پخش میکنن..

هیچ وقت نتونستم خودمو قانع کنم همه این شیطنت ها

از این چشم ها بر میان..

سعی کردم افکارمو منحرف کنم از جایی که هستیم..

علتشو نمیدونم..

اما سرمای دلچسب دستات....

همه چیزمو ازم ربود..

و من فقط ترجیح دادم سکوت کنم..

با اینکه سرمای اولیه بینمون مدتها پیش شکسته بود..

اما در اون لحظه...

واقعا نیاز به گفتن نداشتم

چون میدونم و تجربه کردم که میخونیم

همین روزنامه ای که خیلی ها دور انداختن

تو با چشم بسته میخونی

و میدونم درست میخونی..

خواستم حرکتی کنم و یه تماس

سرمای دلچسبت انقدر مدهوشم کرد که...


تا اوضاعم بدتر از این نشده تموم میکنم و بقیه مطلب بمونه برای قسمت بعد...

نوشته شده در نوزدهم دی 1390ساعت 8:34 AM توسط Pari Kuchulu|

انقدر غم گفتم که راستش خودم و خودم جان داریم یه جورایی میشیم.. فکر کنم غم بمونه تو خونه بهتر باشه. نه جانم؟

تازگیاا یه تغییراتی دارم میبینم. با اینکه مدتها چشم انتظار همچین تغییراتی بودم اما دلبستشون نمیشم راستش. ولی تغییرات قابل ملاحظه ایه. و نشون دهنده اینکه بزرگ شدیَم..


همچنان دلبسته و چشم انتظار کشیدگی ِ انگشتای دستتم..


نوشته شده در هجدهم دی 1390ساعت 10:55 AM توسط Pari Kuchulu|

انقدر بزرگ شدم این روزا که عنان بقیه رو هم به دست میگیرم. یا به قول تو گردش میکنم واسه خودم.. خب مگه بده؟ خیلیم خوبه.. یه وقتایی از انتقام گرفتن خوشم نمیومد. به قول خودم جان آدمی بودم ساکن مدینه فاضله. اما حالا که میبینم کسایی که باید آدم باشن، آدم نیستن، منم باهاشون مثل خودشون رفتار میکنم. گرچه پی و بنیاد اینجور آدما از اول تاریخ بد چیده شده و تا ثریا کج میرن.

( تازگیا سنسورام به ثریا هم یکمی واکنش نشون میدن. )

وقتی تیکه و دوست داشتنی ِ تو میشم انگار بقیه هم انتظار دارن دوست داشتنی ِ اونا هم بشم. و من...

خودت بقیه ماجرا رو بخون.. درحال حاضر تو آخرین نفری هستی که دیدیم..

نوشته شده در هفدهم دی 1390ساعت 3:52 PM توسط Pari Kuchulu|

دلم از اوج دلتنگی

برفراز آرزوهایم زاری میکند....

نوشته شده در هفدهم دی 1390ساعت 3:23 PM توسط Pari Kuchulu|

میخواهم دچار شوم باز

دچار یک؛

آلــ ـــ ــبــ ــالــ ـــــ ــو

نوشته شده در هفدهم دی 1390ساعت 10:38 AM توسط Pari Kuchulu|



paeez-20