فـَقـَط بـَا مـُخـَاطـِبـِیـَتـِ فـِرِشتـِه هـَا
دنیا جان به طاقت ضرباتت را ندارد می دانی این مدت آنقدر خوراندی به من که به مادری از بیکاری فرزندش میخورانی راستش دیگر دوستت ندارم و نخواهم داشت آنقدر که بدون فکر به این فرزندت بگذار هروقت شبیه چندسال آینده مادربزرگم شدم بگویم انقدر ناراحتی داشته ام آدم طی چندسال این همه میکشد من طی چند روز کشیدم و همچنان سختی از یادم فراموش نخواهد شد جانم آنقدر شرت را به دلم نرسان و عـ.ـشق در دلم جاریست این بهترین نوع خویشتن داریست... کرم های شب تاب روشن کنند چراغ خانه ام را ... مساحت اتاق را متر میکنم بدون آنکه حتی از سرگیجه های بعدش واهمه ای داشته باشم چشم انتظار و گوشم از از از از و باز دیوانه تر از خودم از قفس بیرون می آید فریادی به عمق و باز خاموش منتظر می ماند که تو باز نپرسی (!!) "حالت خوبه؟" باید خوشحال میبودم از این اتفاقات یا ناراحت فقط میدانم یک یک ترس از قدرتمندترین مخلوق جهان از زمین که حتی قدرتمندتر از به هر حال حالا که همگی سالمیم شکر... اما خب انگار سركش است ديگر از همان اول هم سركش بود و گستاخ كاش كمي عقل داشت جوان است و جاهل تو ببخشم كه يادآوريت نكردم كه چقدر
كه تو هم فكر ميكني چقدر
باز دارد به سخره میگیرد و باز من میمانم با این همه چطور هموار کنیم با این نگاه خسته دیوانگی هایت هم کجا به وقتی سهمم از تو فقط که به جای کلمات تکه تکه های از دهانم بیرون بریزد آنقدر بنویسم که زرتشت هم کتابش را به کنج پستوخانه های برزخ بفرستد آنقدر بنویسم که آدم هم از یادگیری کلمات عاجز باشد آنقدر که حتی گاهی مثل همین روزها دوست داشتن یعنی آنقدر بنویسم که جهانیان بیاموزند زندگی یعنی عـِ.ـشـ ـق آنقدر که همه بفهمند عـِ.ـشـ ـق یعنی و یعنی یعنی یعنی خدا هم از من سیر شده آنقدر که ... به اندازه تمام تنهایی هایم... تو که لب گشودی.. خدا هم لبخند زد..
اما راستش را بخواهی گاهی نمیدانم این دلیست است که ----- ----- ســــ ـــــکـــــــ ــــــوتــ ـــ نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت چند سالیه مثل قبل از امروز متنفر نیستم چون تو همچین روزی شادیتو میبینم اما امسال هم یه حس عجیبی نسبت به امروز دارم نه تنفر قلبی و نه عشق محض فقط میدونم خوشحالم.. مخصوصا اینکه امروز مصادف شده با روز برگشتت.. برف هم اومده.. پس زودتر بیا...
تولدم تسلیت.. که حالا بعضی از رویاهایم کش میآیند... تحریکم میکنه به نوشتن و میخوام بنویسم مینویسم اما راستش یه گوشه فکرم پیش برگه های سفیدیه که این روزا تحویل مراقبا میدم اما میدونی که پای حرفم هستم مینویسم آره...
راستی با بانو جانم دعا کردیم روز برگشتش هم برف بیاد.. آخه مگه قرار نبود با برف بعدی بیاد؟ حالا اون یکی نشد، این یکی.. مشکلیه؟؟؟ وقتی نیستم شرارت میکنن و وقتی هستم هیچ وقت نتونستم خودمو قانع کنم همه این شیطنت ها از این چشم ها بر میان.. سعی کردم افکارمو منحرف کنم از جایی که هستیم.. علتشو نمیدونم.. اما سرمای دلچسب دستات.... همه چیزمو ازم ربود.. و من فقط ترجیح دادم سکوت کنم.. با اینکه سرمای اولیه بینمون مدتها پیش شکسته بود.. اما در اون لحظه... واقعا نیاز به گفتن نداشتم چون میدونم و تجربه کردم که میخونیم همین روزنامه ای که خیلی ها دور انداختن تو با چشم بسته میخونی و میدونم درست میخونی.. خواستم حرکتی کنم و یه سرمای دلچسبت انقدر مدهوشم کرد که...
تا اوضاعم بدتر از این نشده تموم میکنم و بقیه مطلب بمونه برای قسمت بعد... تازگیاا یه تغییراتی دارم میبینم. با اینکه مدتها چشم انتظار همچین تغییراتی بودم اما دلبستشون نمیشم راستش. ولی تغییرات قابل ملاحظه ایه. و نشون دهنده اینکه ( تازگیا سنسورام به ثریا هم یکمی واکنش نشون میدن. ) وقتی تیکه و دوست داشتنی ِ تو میشم انگار بقیه هم انتظار دارن دوست داشتنی ِ اونا هم بشم. و من... خودت بقیه ماجرا رو بخون.. درحال حاضر تو آخرین نفری هستی که دیدیم.. برفراز میخواهم دچار شوم باز دچار یک؛ آلــ ـــ ــبــ ــالــ ـــــ ــوعمق تنهاییم سوگندجانم دیگردنیا جانزجر کشاندیدنیا جاندنیا جاندرد دارد که دیگر نمیتوانم عریضه نویسی کنمخیرت پیشکش خودت
نبودن هایتسکوت خسته میشودسکوت توسکوت منسکوت قلب هایمانقلبمبی توجهی هایت میزند
ترس داشتمترس عجیبخاطرات تلخروح آزرده ام را خراش میدهد
دل سركشم اجازه ندادعطوفتش زياديستدلم دلش نمي آمد آزارت دهددلم است ديگرنامهرباني با من..
دل، دل ميشود اين روزهاشادم...آه ...
غریزه رانبودنتخاطره ها رادوری مفرطدلم بنشیندسکوت است؟
خونتنفر درددرد ...برزخ بی روحبهشت بی توآه..
زجر کشیدم..
درد دارد یا دردیست که دل دارد...
دیشب، به عمق تنهایی خودم، زاری کردم.. به عمق عظمت (!!) آن کسانی که دیگر از دوستی بریده اند انگار.. و به عمق معرفت های گاه گاهی آنهایی که ... (نمیدانم چه..)
انگشتان کشیده ات
تحریکم میکنه
شنیدنتدیدنتبوییدنتحس کردنتلـَمـ.ـس کردنت هم
فراموش میکنم منتظر پاسخم هستی..
معصومیت پخش میکنن..تماس
بزرگ شدیَم..
همچنان دلبسته و چشم انتظار کشیدگی ِ انگشتای دستتم..
آرزوهایم زاری میکند....
| paeez-20 |


